مير تقي الدين كاشاني

142

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

چون من از گفتگوى بندم لب * نطق بندد در دكان سخن * * * گشته اشكم سرخ و رويم زرد و اينم زيور است * ميشوم عاشق بلى بازم بلائى در سر است بازم اين اشك دمادم دانه‌هاى آتش است * بازم اين مژگان پرنم ، خوشه‌هاى آذر است از خيال دوست مىيابم دگر صد ذوق وصل * جان ندارد آن خيال ، امّا چو جانم در بر است اى كه از من مىخرى دل را به نرخ خاك راه * در ترازو سنگ ديگر نه ، كه جان هم بر سر است كى روم سوى چمن تا لاله بينم بىرخش * بىرخش بر جان من هر لاله داغ ديگر است در نهادم جوش دارد خون ، گَرَم خشك است لب * وز مسامم مىچكد آتش اگر ، چشمم تر است صبح اگر در بسترم خورشيد يا بى دور نيست * كز خيالش آفتابى هر شبم در بستر است سينهء بختم چو پهلوى افق چاك است ليك * دامن طبعم چو دامان فلك پرگوهر است آب اگر از دست طبع من ستانى آتش است * ور دهى آتش به دست بخت من خاكستر است گشته از سنگ ستم اعضاى بخت من كبود * گر گل خورشيد رويد از گِلم ، نيلوفر است روز و شب بيند همين روز سيه‌بختى به خواب * بخت بدْروزم اگر با مهر در يك بستر است